کی با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت
کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت
کی بود که با نگاه تو
خواب و خیال عشق و دید
کی بود که واسه تو از همه دنیا دل برید
نگو کی بود کجایی بود
اون که برات دیوونه بود
رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود
من بودم اون که دلش رو ساده
به پای تو گذاشت
اون که واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت
من بودم اون که دل اخر عشق تو رو خوند
اون که به جای عاشقی حسرتشو به دل نشوند
حسرت دوست داشتن تو همیشگی بود

چشمانم تو را می خواهند تا به ان ها
راه و رسم گریه کردن را بیاموزی
لبانم صدایت می زنند تا به ان ها
بگویی چگونه بخندند
دستهایم به سویت دراز است
که انها را به سوی شهر عشق ببری
اما نمی دانم چرا پاهایم با تو همراه نیست
که بخواهی به خاکسترم بنشانی؟

ساز دهنی ام را بی حضور تو به دهانم می گذارم
و سرخوش از عشقت نوای خاموش قلبم را می نوازم
تا شاید نسیم صدایم را به تو برساند
و باز تو را به یاد قلب سوخته ام بیندازد
گر چه خیلی دیر است اما
هنوز هم چشم به راه جاده ای هستم
که از ان به اسمان ها پیوستی
و هیچ کبوتری خبر از برگشتنت نیاورد و
باز هم کنار جاده بی حضور تو می نوازم

کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد
نه تو دیگر هستی نه نگاهت
که در ان دلخوشیم سبز شود
سایه می داند که به دنبال نگاهت
همچون ابر سرگردانم
هیچ کس گمشده ام را نشناخت
تابش رایحه ای خبر اورد
کسی در راه است
چشمی از درد و دلم اگاه است
کاش هیچ وفت عشقی متولد نمی شد
که روزی احساس بمیرد

کاش وقتی اسمان بارانی است
از زلال چشمهایش تر شویم
وقته پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پر پر شویم
کاش اشکی قلبمان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران شویم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
ما به جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی ارزویی می کنیم
از دل شفافمان هم رد شود
مرغ امین هم از ان جا بگذرد
حرف های قلبمان را بشنود

نمی خواهی دستانت را به دستانم بسپاری؟
نمی خواهی میزبان دلتنگی هایم باشی؟
نمی خواهی حلقه یاس های سپید را به گردنم بیاویزی؟
نمی خواهی شبنم های اشتیاق به چشمانم هدیه دهی؟
نمی خواهی گونه هایم را با شفافیت شرم بیامیزی؟
نمی خواهی دوباره به معصومیت نگاهم سوگند بخوری؟
نمی خواهی زمزمه کنی به عظمت اشکی
که در دیده ات می درخشد
به عظمت سکوتی که در زندگی ات جاریست
و به عظمت تمام دل شکستگی های بی صدایت
همیشه کنارم خواهی ماند
نمی خواهی در حضور ستاره ها نجوا کنیم؟
نمی خواهی از شکوفه های سپید به موهایم بیاویزی؟
نمی خواهی باغ ارزوهایم را اردیبهشتی کنی؟
نمی خواهی ......

چه زیباست به خاطر تو زیستن
و برای تو ماندن
و به پای تو مردن
و به عشق تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است
دور از تو بودن
برای تو گریستن
و به عشق زیبای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو
مرگ گواراترین زندگی است

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی نه سروری
نه اوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بسته است
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است
این چه ایینی چه قانونی چه تدبیریست
من از این ارامش سنگین و صامت
عاصیم دیگر
من از این اهنگ یکسان و مکرر
عاصیم دیگر

دلم گرفته است
به کدامین دلیل مبهم؟
دل تنگی همیشه ماندنی است
من می مانم و دل من
من می مانم و یاد دل تو
می دانم می دانم رفتنت را
به کدامین گناه تکرار می شود
حلقه ی بی قراری نیاز عشق تنهایی
راه فرار چیست؟
ماندنی کیست؟ چیست؟
شک و تردید پایانی ندارد
خستگی ها ارامی ندارد
همه و همه و همه به خود می نگرند
گم شده ام در پس لبخند همیشگی ام
مهربانی لکه ایست خشک شده
امنیت گم شده خود را در کدامین تقدس بجویم؟
انتها کجاست؟ سر اغاز کجاست؟
از سردرگمی خسته ام
جواب کجاست؟
داشتم فراموشت می کردم اما باز دوباره دیدمت
تو غمها غوطه ور شدم چرا؟
داشتم فراموشت می کردم اما تا صدات رسید به گوش من
شکستم بی صدا چرا؟
داشتی می رفتی از خیال من خزونی بود بهار من
دیدم تو رو خزونم جون گرفت
این قلب سرد و ساکتم دوباره
با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت
چرا دوباره اومدی صدا رو جون دادی گل بهارو
زخم دل دوباره تازه شد
شوق نگاه خستمو دوباره دوختی اخر ستاره
حسرتم بی اندازه شد
یا راحتم کن و واسه همیشه این دلو بکن ز رییشه
از خیال سرد من برو
یا باغبون شو و بهارو باز نشون بده گلارو
تو وجود خسته ام برو
داشتم فراموشت می کرم اما باز ...
دلم همچو اسمان
پر از ابرهای بارانیست
ای کاش
دلم امشب بگرید
شاید که بغض عشق
در چشمانم بشکند ........
هنوز بدرود نگفتی
دلم برات تنگ شده
چه بر من خواهد گذشت
زمانی که از من دور باشی
وقتی تنهایی
به من بیندیش
که من در رویای تو
شعر خواهم سرود
برای چشمانت و دلتنگی

سفره ی خلوتم
امروز
به یمن دوستان غائب
باز است
تنها نیستم
یک سرزمین
میهمان دارم
کوران تازه ای است
شاید
عطسه می کند
گیاه
در می رود خستگی
از تن یاس
خمیازه می کشد
کوچه
بازی می کند
خیال
می شکند شاید
کسالت عمیق روزهای ملال
حرف تازه ای بزنیم
فکر تازه ای بکنیم
شعر تازه ای بسراییم..........
اون که می گفت
جونش به جونت بده
حالا داره
به گریه هات می خنده
اون که می گفت
بدون تو می میره
دروغ می گه
دلش جنسه کویره
دروغ می گه
تو گوش نده به حرفاش
نگو هنوز می خوای بمونی باهاش
خیال نکن بدون اون می میری
بذار بره
نباشه جون می گیری..........

حیال کردم که با من
هم دل و
هم کیش و
هم دردی
به مردی با تو پیوستم
ندانستم که نامردی

